چند حدس ریشه‌شناختی

چند حدس ریشه‌شناختی

بهروز صفرزاده

 

درندشت:  خیلی وسیع:  خونه‌ی/ بیابون درندشت.  ظاهراً تغییریافته‌ی «در و دشت» است؛  یعنی «دره و دشت»، یا به‌عبارتی، وسیع و پهناور مانند دره و دشت.  ترکیب عطفی «در و دشت» چند بار در شاه‌نامه آمده‌است.

سگرمه:  چین و چروک بین ابروها؛  خط‌های پیشانی؛  اخم.  ظاهراً تغییریافته‌ی «سه‌گره» است؛  یعنی خط‌های پیشانی را به سه گره درهم‌رفته تشبیه کرده‌اند.

سَمبَل کردن: سطحی و بی‌دقت و سریع انجام دادن:  سَمبلش کن بره!  ظاهراً از واژه‌ی انگلیسی assemble به‌معنی سوار کردن قطعات روی هم یا مونتاژ کردن گرفته شده‌است.  مترادف آن یعنی «سرهم‌بندی» نیز این حدس را تأیید می‌کند.

علف خرس:  چیز بی‌ارزشی که مفت به دست می‌آید.  ظاهراً تغییریافته‌ی «علف هرز» است.

قلک:  ظرفی با سوراخ تنگ که به‌ویژه کودکان در آن پول پس‌انداز می‌کنند.  قلک‌های قدیمی سفالی و کوزه‌مانند بودند.  قلک ظاهراً مرکب است از قله + ـک (پسوند).  واژه‌ی کهن «قله» به‌معنی کوزه است؛  بنابراین قلک یعنی کوزه‌ی کوچک.  «ـه» غیرملفوظ پایان واژه هنگام چسبیدن به پسوند «ـک» حذف می‌شود؛  مانند جزیرک (جزیره + ـک)، سیارک (سیاره + ـک)، قطرک (قطره + ـک)، کارنامک (کارنامه + ـک)، کیسک (کیسه + ـک)، مژک (مژه + ـک)، نایژک (نایژه + ـک)، هستک (هسته + ـک).

واژه‌ی قله به‌معنای کوزه با املای «غُله» نیز آمده‌است.  در فرهنگ بزرگ سخن واژه‌ی کهن «غُلّه‌دان» چنین تعریف شده‌است:  کوزه‌ای که سر آن را چرم می‌گرفتند و در چرم، شکافی ایجاد می‌کردند و مأموران دیوانی که از مردم پول می‌گرفتند یا کسان دیگر برای پس‌انداز، پول در آن می‌انداختند.

کوتوله:  ظاهراً در اصل «کوتهوله» بوده است؛  مرکب از کوته + ـوله (پسوند تصغیر که در «زنگوله» هم هست)؛  بنابراین کوتوله یعنی کوتاه ریزنقش.

ول:  رها؛  آزاد.  ظاهراً تغییریافته‌ی «بهِل» است.  واژه‌ی «بهل»، به‌معنی بگذار، رها کن، فعل امر از مصدر قدیمی «هِشتن» یا «هِلیدن» به‌معنی گذاشتن، رها کردن است که شواهدی در متون کهن فارسی دارد.  کم‌کم «بهل» با تحول آوایی و تغییر نقش دستوری به‌صورت «ول» درآمده و در نقش صفت به‌کار رفته‌است.

یه لقمه‌ی چپ کردن:  ناگهان خوردن.  ظاهراً تغییریافته‌ی «یه لقمه‌ی چرب کردن» است.  طبعاً لقمه می‌تواند چرب باشد، اما چپ یا راست بودنش بی‌معنی است.

برابرهای پیش‌نهادی

برابرهای پیش‌نهادی

بهروز صفرزاده

این‌جانب برای بعضی واژه‌ها و اصطلاحات برابرهایی پیش‌نهادی دارم که در زیر می‌آورم:

آب‌پالا:  دست‌گاه تصفیه‌ی آب

آسوده‌کشی:  قتل از روی ترحم؛  اُتانازی (برابر euthanasia انگلیسی)

استخوان‌پوک:  مبتلا به پوکی استخوان

استخوان‌پوکی:  پوکی استخوان

امتیازنما:  تابلو امتیازات؛  اسکوربورد

بیمارنمایی:  تمارض

پروازکوفتگی:  برابر jet lag انگلیسی

پروازکوفته:  برابر jet-lagged انگلیسی

ترجمه‌خانه:  دارالترجمه

تمام‌ستانی:  استیفا:  استیفای حقوق

خانه‌پوش:  رب‌دوشامبر (به قیاس بالاپوش، تن‌پوش، و زیرپوش؛  فرانسوی:  robe de chambre)

دریادخت:  پری دریایی (برابر mermaid انگلیسی)

دشواردرمان:  صعب‌العلاج

دوربین‌گریز:  برابر camera shy انگلیسی

دودست‌کار:  برابر ambidextrous انگلیسی

دوسوپسند:  مَرضی‌الطرفین

دولت‌برانداز:  کودتاچی

دولت‌براندازی:  کودتا

دیرشکوفا:  برابر late bloomer انگلیسی

زربوم:  الدورادو (انگلیسی:  Eldorado)

زن‌پزشک:  پزشک متخصص زنان (به قیاس دندان‌پزشک و روان‌پزشک)

زن‌پزشکی:  تخصص زنان (به قیاس دندان‌پزشکی و روان‌پزشکی)

زودآیند:  قریب‌الوقوع

سالمندخانه:  سرای سالمندان

سخن‌دزدی:  سرقت ادبی

سوزن‌پزشک:  متخصص طب سوزنی

سوزن‌پزشکی:  طب سوزنی

سه‌گل‌زن:  بازی‌کنی که در مسابقه هت‌تریک می‌کند

سه‌گل‌زنی:  هت‌تریک (انگلیسی:  hat trick)

شیشه‌باروری:  آی‌وی‌اف (انگلیسی:  IVF)

غریق‌رهان:  ناجی غریق

غریق‌رهانی:  نجات غریق

قهوه‌یار:  کافی‌میت (انگلیسی:  coffee mate)

کاربرافزار:  اپلیکیشن (انگلیسی:  application)

کودک‌پزشک:  پزشک متخصص اطفال

کودک‌پزشکی:  تخصص اطفال

کیسک:  برابر sachet انگلیسی (از:  کیسه + ـک؛  به قیاس جزیرک و سیارک):  کیسه‌ی بسیار کوچک حاوی مقداری از یک ماده، به‌ویژه خوردنی:  کیسک چای / نمک / شکر / سس / شامپو.

لیزرافکن:  برابر laser pointer انگلیسی (به قیاس نورافکن)

مانکن‌رو:  برابر catwalk انگلیسی (به قیاس پیاده‌رو)

متن‌گزاری:  تأویل متن؛  هرمنوتیک (به‌قیاس خواب‌گزاری)

نابوده‌انگاشته:  کأن‌لم‌یکن

نادان‌نمایی:  تجاهل

ضمیر «- ش» در فارسی گفتاری

ضمیر «- ش» در فارسی گفتاری

بهروز صفرزاده

در فارسی گفتاری، ضمیر سوم‌شخص مفرد «- ش» چند کاربرد خاص دارد:

۱) به آخر فعل ماضی می‌چسبد:  بودش (= بود)؛  رفتش (= رفت)؛  گفتش (= گفت)؛  اومدش (= اومد).

۲) به آخر «کو» (= کجاست) می‌چسبد و بعداز آن، ضمیر متصل می‌آید یا فعل ربطی «بودن» صرف می‌شود:  کوشش؟ (= کجاست؟)؛  کوشی؟ (= کجایی؟)؛  کوش‌ان؟ (= کجان؟)

۳) به آخر حرف اضافه می‌چسبد:

ازم، ازت، ازش؛  ازمون، ازتون، ازشون

باهام، باهات، باهاش؛  باهامون، باهاتون، باهاشون

بهم، بهت، بهش؛  بهمون، بهتون، بهشون

۴) در بعضی واژه‌ها و اصطلاحات، مرجع مشخصی ندارد.  مثلاً وقتی به کسی می‌گویید «ان‌قدر لفتش نده»، ضمیر «- ش» در «لفتش» مرجع مشخصی ندارد.  در چنین حالاتی کار یا موقعیت مورد بحث را باید مرجع ضمیر دانست.

آخرش:  بالاخره؛  سرانجام:  آخرش گیر می‌افتی.

اولندش (= اولاً)

این چه وضعشه؟!

تقّش دراومدن

خداییش

دومندش (= دوماً)

راستش:  راستش تقصیر خودم بود.

راستش‌و بگو!

زیرش زاییدن

طولش دادن

فوقش:  حداکثر:  فوقش دو ساعت طول می‌کشه.

فوق فوقش

کجاش‌و دیدی

کم کمش

لفتش دادن

همین جوریش:  همین جوریش کلی بده‌کارم.

همین حالاش هم:  همین حالاش هم دیر شده.

یه کاریش می‌کنیم.

فعل‌های یک‌شناسه

فعل‌های یک‌شناسه

بهروز صفرزاده

دسته‌ای از فعل‌های مرکب یا عبارت‌های فعلی را اصطلاحاً «فعل‌های یک‌شناسه» می‌نامند که همگی لازم‌اند و ساختشان چنین است:  اسم / صفت + ضمیر متصل + فعل سوم‌شخص مفرد:

خوشم اومد (می‌آد)، خوشت اومد (می‌آد)، خوشش اومد (می‌آد)

خوشمون اومد (می‌آد)، خوشتون اومد (می‌آد)، خوششون اومد (می‌آد)

حرصم گرفت (می‌گیره)، حرصت گرفت (می‌گیره)، حرصش گرفت (می‌گیره)

حرصمون گرفت (می‌گیره)، حرصتون گرفت (می‌گیره)، حرصشون گرفت (می‌گیره)

 

شکل مصدری این فعل‌ها را می‌توان «خوشش اومدن» و «حرصش گرفتن» دانست و در فرهنگ‌ها ثبت کرد.  این دسته از فعل‌ها به گونه‌ی گفتاری زبان تعلق دارند و باید با تلفظ و املای گفتاری ثبت شوند.

ویژگی فعل یک‌شناسه این است که به‌جای آن‌که شناسه‌ی آن صرف شود، ضمیر متصلِ ماقبل فعل صرف می‌شود.  ویژگی دیگرش این است که اگر ضمیر منفصل را جانشین ضمیر متصل آن کنیم، مصنوعی و نامتداول می‌شود؛  مثلاً نمی‌توانیم به‌جای «خوابم می‌آد»، بگوییم «خواب من می‌آد».

فعل یک‌شناسه را نباید با فعل‌هایی از قبیل «طولش دادن» یا «لفتش دادن» اشتباه گرفت؛  زیرا در نوع اخیر، مانند عموم فعل‌های زبان فارسی، شناسه صرف می‌شود و ضمیر متصل «- ش» ثابت است:  طولش می‌دم، طولش می‌دی، طولش می‌ده.

یادآور می‌شوم که دکتر تقی وحیدیان کامیار در مقاله‌ی ارزشمندشان با عنوان «فعل‌های یک‌شناسه» (در نامه‌ی فرهنگستان، دوره‌ی ششم، ش ۲، پیاپی ۲۲، بهمن ۱۳۸۲) به این مقوله پرداخته‌اند.  مطلب حاضر در تکمیل نوشته‌ی ایشان است.

 

در متون کهن فارسی نیز نمونه‌هایی از فعل‌های یک‌شناسه دیده می‌شود:

سختم عجب آید که چگونه بَرَدش خواب / آن را که به کاخ اندر یک شیشه شراب است  (منوچهری)

مَثَل است این که چو موشان همه بی‌کار بمانند / دنه‌شان گیرد و آیند و سر گربه بخارند  (ناصرخسرو)

این آیت یادش آمد.  (قابوس‌نامه، باب ۳۹)

هرچند حیلت کردم، خوابم نیامد.  (تاریخ بیهقی، حکایت افشین و بودلف)

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت / با همه پادشهی بنده‌ی توران‌شاه‌ام  (حافظ)

شرمم از خرقه‌ی آلوده‌ی خود می‌آید / که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام  (حافظ)

شرممان باد ز پشمینه‌ی آلوده‌ی خویش / گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم  (حافظ)

ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث / از گفته‌ی کمال دلیلی بیاورم  (حافظ)

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز / قصه‌ی غصه که در دولت یار آخر شد  (حافظ)

 

 

افتادن

دوزاریش افتادن

 

اومدن/ آمدن

آبش اومدن

اسمش اومدن

اون روی سگش بالا اومدن

بدش اومدن

تنبلیش اومدن

جونش بالا اومدن

حالش جا اومدن

حسش اومدن

حوصله‌ش اومدن

حیفش اومدن

خوابش اومدن

خوشش اومدن

دخلش اومدن

دردش اومدن

دریغش آمدن

دستش اومدن

دلش اومدن

رقصش اومدن

زورش اومدن

سرش اومدن

شاشش اومدن

شرمش اومدن

عارش اومدن

قلقلکش اومدن

کفرش بالا اومدن

گیرش اومدن

یادش اومدن

 

برخوردن

بهش برخوردن

 

بردن

چُرتش بردن

خوابش بردن

شکش بردن

ماتش بردن

 

بودن/ نبودن

از خداش بودن

باکش نبودن

بسش بودن

به خودش بودن

به خودش جنبیدن

به خودش گرفتن

پیداش نبودن

تشنه‌ش بودن

چن… ش بودن:  چن سالته؟

چه خبرش بودن:  چه خبرته؟!

چه‌ش بودن:  چه‌ته؟

چه‌ مرگش بودن:  چه مرگته؟

حالیش بودن

حواسش بودن

خاطرش بودن

خوش‌خوشانش بودن

دردش بودن

دستش بودن

سختش بودن

سردش بودن

طوریش بودن

غصه‌ش نبودن

غمش نبودن

گرسنه‌ش بودن

گرمش بودن

گشنه‌ش بودن

یادش بودن

 

خواستن

دلش خواستن

 

خوردن

حالش به‌هم خوردن

 

درآوردن

پیرش‌و درآوردن

حرصش‌و درآوردن

لجش‌و درآوردن

 

دراومدن

از دماغش دراومدن

اسمش دراومدن

پاش دراومدن

پدرش دراومدن

پیرش دراومدن

جونش دراومدن

جیکش دراومدن

حرصش دراومدن

ریقش دراومدن

کارش دراومدن

لجش دراومدن

 

رسیدن

زورش رسیدن

 

رفتن

آبروش رفتن

خرش رفتن

دلش رفتن

سرش رفتن

یادش رفتن

 

زدن

به سرش زدن

خشکش زدن

غیبش زدن

 

شدن

ادعاش شدن

باورش شدن

بچه‌ش شدن

بحثش شدن

پسندش شدن

پیداش شدن

ترکش شدن

تشنه‌ش شدن

چندشش شدن

چه‌ش شدن:  چه‌ت شده؟

حالیش شدن

حرفش شدن

حسودیش شدن

خجالتش شدن

خوبش شدن

خوش به حالش شدن

دست‌گیرش شدن

دعواش شدن

دیرش شدن

روش شدن

زحمتش شدن

زهرش شدن

زهرمارش شدن

زیادیش شدن

سردش شدن

سردیش شدن

سرش شدن

سرماسرماش شدن

شرمش شدن

طوریش شدن

عارش شدن

غصه‌ش شدن

قلقلکش شدن

کُشتیارش شدن

کوفتش شدن

گرسنه‌ش شدن

گرمش شدن

گرمیش شدن

گشنه‌ش شدن

لازمش شدن

معامله‌ش شدن

مورمورش شدن

نوبتش شدن

یه چیزیش شدن

 

کردن

سردیش کردن

صرفش کردن

گرمیش کردن

 

کشیدن

عشقش کشیدن

میلش کشیدن

 

گرفتن

انش گرفتن

بازیش گرفتن

ترسش گرفتن

تنگش گرفتن

چرتش گرفتن

حرصش گرفتن

خنده‌ش گرفتن

خوابش گرفتن

دردش گرفتن

دلش گرفتن

دنگش گرفتن

زبونش گرفتن

سرفه‌ش گرفتن

سکسکه‌ش گرفتن

شاشش گرفتن

شوخیش گرفتن

عطسه‌ش گرفتن

عُقش گرفتن

غصه‌ش گرفتن

غیظش گرفتن

قلبش گرفتن

قلقلکش گرفتن

گریه‌ش گرفتن

لجش گرفتن

لرزش گرفتن

نفسش گرفتن

وحشتش گرفتن

ویرش گرفتن

یخش گرفتن

 

گزیدن

ککش نگزیدن

 

موندن

یادش موندن

 

ورداشتن

ترس ورش‌داشتن

خوف ورش‌داشتن

خیال ورش‌داشتن

وحشت ورش‌داشتن

هوا ورش‌داشتن

هول ورش‌داشتن

یابو ورش‌داشتن

تحریف در فارسی گفتاری

تحریف در فارسی گفتاری

بهروز صفرزاده

در اصطلاح واژه‌شناسی، تحریف یعنی تغییر یا جابه‌جایی یک یا چند واج واژه؛  مثلاً این‌که به‌جای تاکسی بگوییم تاسکی.  اکثر واژه‌های مُحَرَّف در فارسی امروز متعلق به گونه‌ی گفتاری یا عامیانه‌ی زبان‌اند.

 

آخه (< آخر)

آرابیرا (< آراپیرا = آراستن + پیراستن)

اجر و قرب (< ارج و قرب):  ارج یعنی ارزش و احترام و قرب یعنی منزلت.

اطفار (< اطوار)

اگه (< اگر)

الحمد الله (< الحمد لله)

ایشالا (< ان شاء الله)

باتوم (< باتون؛  فرانسوی:  baton)

باریکلا (< بارَکَ الله)

بدمسّب / بدمصّب (< بدمذهب)

بعضِ (< به از):  به یعنی بهتر.  «کاچی بعضِ هیچی» یعنی کاچی بهتر از هیچی است.

بلیز (< بلوز؛  فرانسوی:  blouse)

پلمپ (< پلمب؛  فرانسوی:  plomb)

پولیور (< پولوور؛  انگلیسی:  pullover)

پیارسال (< پیرارسال)

تاسکی (< تاکسی؛  انگلیسی:  taxi)

تیر و طایفه (< تیره و طایفه)

تیریپ (< تیپ)

تیلیت (< ترید / ثرید)

جد و آباد (< جد و آبا):  آبا و اجداد.  در عربی، آباء جمعِ اَب (= پدر) است.

جق (< جلق)

جوب (< جو)

جونم‌مرگ‌شده (< جوون‌مرگ‌شده)

جهندم (< جهنم)

چندرغاز (< چند ده غاز):  غاز واحد پول قدیمی کم‌ارزشی بوده‌است.

چوق (< چوب)

خفه‌خون (< خفقان):  در عربی، خفقان یعنی تپش قلب.

خنچه (< خوانچه)

خورد (< خرد):  خورد کردن

داریه (< دایره)

دِلر (< درل؛  انگلیسی:  drill)

دوزار (< دوهزار)

دیریپ (< دریبل؛  انگلیسی:  dribble)

دیفال (< دیوار)

دیگه (< دیگر)

رودرواسی (< رودربایستی:  رو + در + بایستن):  حالتی که رودرروی کسی باید ملاحظه‌ی چیزی را بکنید.  فعل پیشوندی قدیمی «دربایستن» یعنی لازم و ضروری بودن.

زبر و زرنگ (< زبل و زرنگ)

زُخم (< زُهم):  بوی زُخم ماهی / گوشت

زنجموره (< ضجه‌مویه)

زَهله (< زَهره)

زیگیل (< زگیل)

سابیدن (< ساییدن)

ساعت حموم (< صحت حموم)

ساعت خواب (< صحت خواب)

ساکسیفون (< ساکسوفن؛  فرانسوی:  saxophone)

سانتریفیوژ (< سانتریفوژ؛  فرانسوی:  centrifuge)

سلاطون (< سرطان)

سِند و سال (< سن و سال)

سولاخ (< سوراخ)

سه‌جلد (< سجل)

سیب‌زمنی (< سیب‌زمینی)

سین‌جین کردن (< سین‌جیم کردن):  سین یعنی سؤال و جیم یعنی جواب.

شامپانزه (< شمپانزه؛  فرانسوی:  chimpanze)

شامپاین (< شامپانی؛  فرانسوی:  champagne)

شیکم (< شکم)

صد سال به این سالا (< صد سال به از این سالا):  به یعنی بهتر.  یعنی امیدوارم صد سال زنده باشین و هر سالتون بهتر از سال قبل باشه.

صنّار (< صد دینار)

ضفط و رفط (< ضبط و ربط)

طناف (< طناب)

عسک (< عکس)

علف خرس (< علف هرز)

عهد و عیال (< اهل و عیال)

فاطمه اره (< فاطمه ارغه)

فر (< فور؛  فرانسوی:  four)

فلاکس (< فلاسک؛  انگلیسی:  flask)

قایم‌ (< غایب‌):  قایم شدن/ کردن

قایم‌موشک (< غایب‌باشک:  غایب + باش + -ک)

قدیفه (< قطیفه)

قلف (< قفل)

کروات (< کراوات؛  فرانسوی:  cravate)

کلاشینکف (< کالاشنیکف؛  انگلیسی:  Kalashnikov)

کلوپ (< کلوب؛  فرانسوی:  club)

گاب (< گاو)

لاپورت (< راپرت؛  فرانسوی:  rapport)

لامسّب / لامصّب (< لامذهب)

لقد (< لگد)

ماکارانی (< ماکارونی؛  فرانسوی/ انگلیسی:  macaroni)

مرده‌شور ببرنش (< مرده‌شور ببردش):  مرده‌شور یک نفر است و طبعاً فعلش باید به صیغه‌ی مفرد باشد، نه جمع.

مستراب (< مستراح)

مشتلق (< مژده‌لق:  مژده + – لُق):  «- لُق» پسوند ترکی است که در «باشلُق» هم هست.  مشتلق معادل مژدگانی (مژده + – گان + -ی) است.

مقّاش (< مِنقاش)

مگه (< مگر)

نِصبه (< نصفه)

نوردبوم (< نردبان)

نیگر دار! (< نگه دار!)

وایسادن (< واایستادن = بازایستادن)

ورجه‌وورجه (< برجه‌فروجه = برجَستن + فروجَستن:  بالا و پایین جَستن)

وشگون (< نیشگون)

همساده (< همسایه)

یخده (< یک‌خرده)

یه (< یک‌)

یه لقمه‌ی چپ کردن (< یه لقمه‌ی چرب کردن)

جمله‌های بی‌فعل

جمله‌های بی‌فعل

بهروز صفرزاده

در اصطلاح دستورزبان، جمله «سخنی است دارای معنی کامل و درنگ پایانی که معمولاً فعل دارد»:  هوا آفتابی است.  هنوز او را ندیده‌ام.  بیا این‌جا!

قید «معمولاً» به این دلیل در تعریف گنجانده شده که بعضی جمله‌ها بی‌فعل‌اند، مانند این جمله‌ها که بعضی‌شان مَثَل‌اند و بسیاری‌شان واحدهایی واژگانی‎اند که در فرهنگ‌ها ثبت می‌شوند:

آش با جاش

از تو حرکت، از خدا برکت

از کجا معلوم؟

از من اصرار، از اون انکار

استعمال دخانیات ممنوع!

افاده‌ها طبق‌طبق، سگا به‌دورش وق‌ووق

افاضاتتان مستدام!

الوعده وفا

امان از دست…

ای بابا!

این به اون در

ای ول!

با اجازه!

با زحمتای ما!

بسیار خب

بلا به‌دور!

بله و بلا!

به امون خدا!

به امید دیدار!

به تو چه!

به جهنم!

به حق چیزای ندیده و نشنیده!

به درک!

به من چه!

… بی… :  شام بی شام!

بیرون!  (= برو بیرون!)

پارسال دوست، امسال آشنا

پس من چی؟

پناه بر خدا!

پیش غازی و ملق‌بازی؟!

تشکر!

تف تو روش!

تو دیگه چرا؟!

تورو به‌خیر مارو به‌سلامت!

توقف ممنوع

توکل بر/ به خدا!

جون من؟!

جهنم!

جهنم و ضرر!

چشمتون روشن!

چشمم روشن!

چه باحال!

چه حرفا!

چه خبر؟

چه خوب!

چه سلامی، چه علیکی

چه‌طور مگه؟

چه عجب!

چه عجب این‌طرفا!

چه غلطا!

چه فایده

حاجی حاجی مکه!

حال شما!

حالی به حولی!

خاک بر سرش!

خدا به‌دور!

خدا پشت و پناهت!

خداحافظ

خدا قوت!

خدا نگه‌دار

خدایا شُکرت!

خفه!  (= خفه شو!)

خفه‌خون!

خلایق هرچی لایق

خوشا به سعادتش!

خوش به حالش!

خیر پیش!

خیله خب

خیله خب حالا تو هم!

درد!

درد بی‌درمون!

درود بر…

دریغ از…

دستا بالا!

دست خدا به‌همرات!

دست علی به‌همرات!

دستم به دامنت!

دمت گرم!

دندت نرم!

دیگه چه خبر؟

راه باز، جاده دراز!

روحش شاد!

روز از نو روزی از نو

روم به دیوار!

روم سیاه!

زهر مار!

زهی خیال باطل!

زهی سعادت!

زیارت قبول

ساعت حموم!

ساعت خواب!

ساکت!

سر پیری معرکه‌گیری

سرت سلامت!

سفر بی‌خطر!

سلام!

سنگ مفت گنجیشک مفت

شب به‌خیر!

شگفتا!

شیر یا خط؟

صبح به‌خیر!

صبح عالی متعالی!

صد سال به این سالا!

صفای قدمت!

عجبا!

عزت زیاد!

عصر به‌خیر!

عید شما مبارک!

عیسا به دین خود موسا به دین خود

فضولی موقوف!

قربون آدم چیزفهم!

قربون دهنت!

کاچی بعضِ هیچی

کجا؟

کجا با این عجله؟!

کوفت!

که این‌طور!

که چی؟

گدا به گدا، رحمت به خدا

گلاب به روتون!

گلی به گوشه‌ی جمال…

گوارای وجود!

گور باباش!

گوش شیطون کر

لعنت بر…

مرحمت زیاد!

مرحمت عالی زیاد!

مرض!

مرگ بر…

مرگ یه بار شیون یه بار

مشتاق دیدار!

ممنون!

من‌و نگاه!

مِهرم حلال، جونم آزاد!

میمون هرچی زشت‌تر اداش بیش‌تر

نوروزتان پیروز!

نوش جون!

نه بابا!

نه به اون شوری شور، نه به این بی‌نمکی

نه و نکمه!

واقعاً که!

وقت به‌خیر!

ولش!

وللش!

هرکه بامش بیش برفش بیش‌تر

یادش به‌خیر!

یادش گرامی!

یکی طلبت!

 

در دیوان خواجه حافظ شیرازی (چاپ قزوینی – غنی)، غزل شماره‌ی ۳۰۹ دارای نُه بیت است که در هفت بیتِ آن هیچ فعلی به کار نرفته است!

عشق‌بازی و جوانی و شراب لعل‌فام / مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکّردهان و مطرب شیرین‌سخن / هم‌نشینی نیک‌کردار و ندیمی نیک‌نام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی / دلبری در حسن و خوبی غیرتِ ماه تمام

بزم‌گاهی دل‌نشان چون قصر فردوس برین / گلشنی پیرامنش چون روضه‌ی دارالسّلام

صف‌نشینان نیک‌خواه و پیش‌کاران باادب / دوست‌داران صاحب‌اسرار و حریفان دوست‌کام

باده‌ی گل‌رنگِ تلخِ تیزِ خوش‌خوارِ سبک / نُقلش از لعلِ نگار و نقلش از یاقوت خام

غمزه‌ی ساقی به یغمای خِرد آهخته تیغ / زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

نکته‌دانی بذله‌گو چون حافظ شیرین‌سخن / بخشش‌آموزی جهان‌افروز چون حاجی قوام

هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه / وآن‌که این مجلس نجوید، زندگی بر وی حرام

واژه‌های هم‌آوا

واژه‌های هم‌آوا

بهروز صفرزاده

نشانه‌ی * (ستاره) برای واژه‌های قدیمی به کار رفته است.

 

آثم*:  گناه‌کار

عاصم*:  نگه‌دارنده؛  حافظ

 

آجل*:  آینده

عاجل:  سریع؛  فوری

 

آر:  واحد مساحت، برابر صد متر مربع

عار:  ننگ

 

آری:  بله

عاری:  خالی؛  فاقد

 

آذر:  سومین ماه پاییز

آزر:  عموی حضرت ابراهیم

 

آلی:  مربوط به ترکیبات کربن (شیمی)

عالی:  بسیار خوب

 

آمر:  امرکننده؛  دستوردهنده

عامر*:  آباد؛  آبادان

 

آمل*:  آرزومند

عامل:  فاکتور؛  کارگزار

 

ابا*:  آش؛  با؛  همراهِ

عبا:  نوعی بالاپوش

 

ابلغ*:  رساتر

ابلق:  سیاه و سفید

 

اثاث:  اثاثیه؛  لوازم منزل

اساس:  پایه؛  شالوده

 

اثم*:  گناه

اسم:  نام

 

اثیر:  مادۀ فرضی؛  کُرۀ آتش

اسیر:  گرفتار؛  دربند

عسیر*:  دشوار

عصیر*:  عصاره؛  افشره؛  شیره

 

ارز:  پول خارجی

ارض:  زمین؛  سرزمین

عرض:  پهنا

 

اُرس:  درخت سرو کوهی

عُرس*:  عروسی

 

ارش*:  غرامت؛  دیه

عرش:  آسمان

 

اریکه:  تخت؛  اورنگ

عریکه*:  سرشت؛  طبیعت؛  نهاد

 

ازهر*:  درخشان؛  روشن

اظهر:  آشکارتر

 

اسر*:  اسارت

عصر:  بعدازظهر؛  دوران

 

اقرب*:  نزدیک‌تر یا نزدیک‌ترین

عقرب:  کژدم

 

الغا:  لغو

القا:  در ذهن انداختن

 

الم*:  درد؛  رنج

عَلَم:  بیرق

 

الیم*:  دردناک

علیم*:  آگاه؛  دانا

 

امارت:  امیر بودن؛  امیری

عمارت:  ساختمان؛  بنا

 

اَمَد*:  انتها؛  پایان؛  غایت

عَمَد*:  نوعی قایق؛  کلک

 

امل*:  آرزو

عمل:  کار

 

انتساب:  نسبت دادن

انتصاب:  منصوب شدن یا کردن

 

اوان:  وقت؛  هنگام؛  دوره

عوان*:  پاس‌بان؛  شحنه

 

اَیار:  پنجمین ماه سُریانی

عیار:  درجه‌ی خلوص طلا

 

باغی*:  ظالم؛  سرکش؛  نافرمان

باقی:  پاینده؛  پایدار؛  بقیه

 

بحر*:  دریا

بهر*:  قسمت؛  بخش؛  نصیب

 

براعت:  برجسته و سرآمد بودن در علم و فضل

برائت:  پاک و بی‌گناه بودن

 

بست:  قطعه‌ی اتصال‌دهنده

بسط:  گسترش

 

بغل*:  قاطر؛  اَستر

بقل*:  سبزی؛  تره

 

تابع:  پیرو

طابع*:  طبع‌کننده؛  چاپ‌کننده

 

تأسف:  افسوس

تعسف*:  ستم؛  گم‌راهی؛  انحراف

 

تاغ*:  نوعی درخت یا درختچه

طاق:  سقف

 

تألم:  دردمندی؛  رنجوری؛  اندوه

تعلم:  آموختن؛  آموزش

 

تألیف:  نوشتن

تعلیف:  علف دادن؛  چراندن

 

تحدید:  محدودسازی

تهدید:  ترساندن

 

تحسین:  ستایش

تحصین*:  استوار کردن

 

تحکم:  زورگویی

تهکم*:  ریش‌خند؛  استهزا؛  تمسخر

 

تحلیل:  بررسی؛  آنالیز

تهلیل*:  لا اله الا الله گفتن

 

تحویل:  دادن

تهویل*:  ترساندن

 

تری:  خیسی؛  نم‌ناکی

طری*:  باطراوت؛  شاداب

 

تعذیر:  عذر آوردن؛  عذرآوری

تعزیر:  مجازات شرعی

 

تعویذ:  نظرقربانی؛  چشم‌ و نظر؛  حِرز

تعویض:  عوض کردن

 

تغلب*:  غلبه؛  چیرگی؛  استیلا

تقلب:  کار غیراخلاقی

 

تفریغ:  بودجه

تفریق:  منها کردن

 

تل:  پشته

طل*:  باران ریز

 

تور:  پارچه‌ی مشبک

طور*:  کوه

 

تین*:  انجیر

طین*:  گِل؛  خاک

 

ثبت:  نوشتن

سبت*:  شنبه‌ی یهودیان

 

ثَغر*:  مرز؛  سرحد

صَقر*:  پرنده‌ی شکاری

 

ثمر:  میوه؛  نتیجه

سمر*:  افسانه؛  قصه

 

ثمن:  بها

سمن*:  یاسمن

 

ثمین*:  گران‌قیمت؛  گران‌بها

سمین*:  چاق؛  فربه

 

ثنا:  ستایش

سنا:  گیاه دارویی

 

ثواب:  پاداش کار نیک

صواب:  درست؛  صحیح

 

ثوب*:  لباس؛  جامه

صوب*:  سمت؛  سو؛  طرف

 

جحد*:  انکار

جهد:  سعی؛  تلاش

 

جذر:  اصطلاح ریاضی

جزر:  مقابل مد

 

حادی*:  ساربانی که با آوازخوانی برای شترها آن‌ها را پیش می‌راند

هادی:  هدایت‌کننده؛  راه‌نما

 

حاکی:  حکایت‌کننده

هاکی:  نوعی ورزش

 

حال:  وضع روحی؛  اکنون

هال:  سرسرا

 

حائز:  به‌دست‌آورنده؛  دارا؛  واجد

حائض:  دچار حیض؛  پریود

 

حائل:  مانع

هائل*:  هولناک؛  ترسناک

 

حُبوب*:  جمعِ حَبّ؛  دانه‌ها؛  حبوبات

هُبوب*:  وزیدن؛  وزش

 

حِجر*:  آغوش؛  بغل

هجر*:  دوری؛  فراق؛  هجران

 

حذر:  پرهیز؛  دوری:  بر حذر داشتن

حضر:  اقامت در شهر:  در سفر و حضر

 

حراثت*:  کشاورزی؛  زراعت

حراست:  نگه‌بانی و مراقبت

 

حرس*:  نگه‌بانان؛  پاسبانان

هرس:  قطع شاخه‌های زائد درخت

 

حرم:  زیارت‌گاه

هَرَم*:  پیری؛  سال‌خوردگی

 

حرمان:  بی‌بهرگی و ناامیدی

هرمان:  نام مردانه‌ی اروپایی

 

حزم:  هوش‌یاری و دوراندیشی

هضم:  جذب غذا

 

حک:  کنده‌کاری

هک:  رخنه‌ی کامپیوتری

 

حمزه:  نام مردانه‌ی عربی

همزه:  واج ء

 

حور:  حوری

هور*:  خورشید

 

حوزه:  قلم‌رو؛  زمینه

حوضه:  کنار رودخانه

 

حول:  قدرت؛  نیرو

هول:  ترس؛  عجله؛  شتاب‌زدگی

 

حیات:  زندگی

حیاط:  محوطه

 

خار:  گیاه

خوار:  حقیر؛  بی‌ارزش

 

خاستن*:  برخاستن؛  بلند شدن

خواستن:  اراده کردن

 

خان:  ارباب

خوان*:  سفره

 

خبیث:  بدذات؛  بدجنس

خبیص*:  نوعی حلوا؛  آفروشه

 

خرده:  تکه؛  ریزه

خورده:  مأکول

 

خویش:  خود

خیش:  وسیله‌ی شخم‌زنی

 

داعی:  دعوت کننده

دایی:  برادر مادر

 

دغل:  حقه؛  فریب؛  کلک

دقل*:  خرمای خشک و نامرغوب

 

ذال:  نام حرف ذ

زال:  مبتلا به زالی؛  آلبینو

 

ذرع*:  واحد طول

زرع:  کشاورزی؛  زراعت

ضرع*:  پستان

 

ذَقَن*:  چانه؛  زنخ

زَغَن*:  نوعی پرنده‌ی شکاری

 

ذم:  نکوهش

ضم:  با ضمه تلفظ کردن

 

ذِمام*:  حق دوستی؛  حق نان و نمک

زمام:  افسار؛  مهار؛  اختیار

 

ذمیمه*:  نکوهیده؛  مذموم؛  ناپسند

ضمیمه:  پیوست

 

راح*:  شادمانی؛  نشاط؛  شراب

راه:  طریق؛  مسیر؛  جاده

 

رازی:  اهل ری

راضی:  خشنود

 

رسد*:  سهم؛  بهره

رصد:  ستاره‌بینی

 

زاری:  شیون

ضاری*:  شکاری (سگ)

 

زاهر*:  درخشان؛  تاب‌ناک

ظاهر:  آشکار؛  مقابل باطن

 

زخم:  جراحت

ضخم*:  ضخیم؛  ستبر

 

زریر*:  زردچوبه

ضریر*:  نابینا؛  کور

 

زَفَر*:  دهان

ظفر:  پیروزی

 

زمان:  وقت

ضمان*:  ضمانت؛  تعهد

 

زمین:  خاک؛  ارض

ضمین*:  ضامن

 

زهر:  سم

ظَهر:  پشت

 

زیف*:  پول تقلبی

ضیف*:  مهمان

 

ساعد:  دست

صاعد*:  صعودکننده؛  بالارونده

 

سائقه:  انگیزه

صاعقه:  آذرخش

 

سَبّ*:  دشنام دادن

صَبّ*:  فروریختن؛  فروباریدن

 

سبا:  شهری در عربستان قدیم

صبا:  نسیم خنک

 

ستر*:  پوشاندن

سطر:  خط نوشته

 

ستور*:  چهارپا

سطور:  سطرها

 

ستوه:  به ستوه آمدن/ آوردن

سطوح:  سطح‌ها

 

سحابی:  ابرواره (نجوم)

صحابی:  هریک از صحابه‌ی پیغمبر

 

سحر:  بامداد

سهر*:  شب‌زنده‌داری

 

سد:  آب‌بند

صد:  عدد ۱۰۰

 

سِرف:  رعیت

صِرف:  محض؛  مطلق

 

سُرّه*:  ناف

صُرّه*:  کیسه‌ی پول؛  همیان

 

سریر*:  تخت؛  اورنگ

صریر*:  صدای قلم‌نی هنگام نوشتن

 

سُعال*:  سرفه

سؤال:  پرسش

 

سعود*:  سعادت

صعود:  بالا رفتن

 

سفر:  مسافرت

صَفَر:  دومین ماه قمری

 

سِفر:  هریک از کتاب‌های تورات

صفر:  عدد ۰

 

سفیر:  فرستاده

صفیر:  صدای گلوله

 

سلب:  گرفتن

صلب*:  مصلوب کردن

 

سَلَف:  پیشین؛  سابق

صَلَف*:  غرور؛  کبر

 

سُوت:  واحد وزن، برابر یک‌هزارم گِرم

سُوط*:  شلاق؛  تازیانه

صوت:  صدا؛  آوا

 

سور:  مهمانی به مناسبت رویدادی خوب و خوش حال کننده

صور:  شیپور

 

سهو:  اشتباه؛  خطا

صحو*:  هشیاری

 

سیف*:  شمشیر

صیف*:  تابستان

 

شاتر:  دریچه‌ی دوربین

شاطر:  نانوا

 

شبح:  سایه‌ی موهوم

شَبَه*:  شباهت

 

شَحم*:  پیه؛  چربی

شَهم*:  زرنگ؛  چابک

 

شست:  انگشت

شصت:  عدد ۶۰

 

ضنین*:  خسیس؛  بخیل

ظنین:  بدگمان

 

عزم:  اراده؛  خواست

عظم*:  استخوان

 

غادر*:  خائن؛  بی‌وفا

قادر:  توانا

 

غار:  شکاف بزرگ عمیق در کوه

قار*:  قیر

 

غازی*:  جنگ‌جو؛  معرکه‌گیر

قاضی:  داور

 

غالب:  چیره

قالب:  ظرف

 

غالی*:  غلوکننده؛  مبالغه‌کننده

قالی:  فرش

 

غَثّ*:  لاغر

قَصّ*:  جناغ

 

غدر*:  مکر؛  حیله؛  خیانت؛  بی‌وفایی

قدر:  مقدار؛  ارزش

 

غدیر:  آب‌گیر؛  برکه:  عید غدیر خُم

قدیر*:  قادر؛  توانا

 

غذا:  خوراک

غزا*:  جنگ در راه خدا

قضا:  تقدیر؛  قضاوت

 

غرابت:  دوری از ذهن

قرابت:  نزدیکی؛  خویشاوندی

 

غرار*:  فریب‌خوردگی؛  فریفتگی

قرار:  تصمیم

 

غربت:  دوری از وطن

قربت:  نزدیکی به خدا؛  تقرب

 

غرغره:  آب در دهن گرداندن برای شست‌وشو

قرقره:  استوانه‌ای که دور آن نخ یا سیم می‌پیچند

 

غُرّه*:  اولین روز ماه قمری

قُرّه*:  روشنی؛  نور

 

غریب:  دور از ذهن؛  عجیب

قریب:  نزدیک

 

غصب:  تصرف عدوانی

قسب*:  نوعی خرمای خشک و زرد

 

غلیل*:  تشنه

قلیل:  کم؛  اندک

 

غواص:  آب‌باز

قواس*:  کمان‌ساز

 

غوث*:  فریادرس

قوس:  کمان

 

غوی*:  گم‌راه و سرگشته

قوی:  نیرومند

 

غیاث*:  فریادرس

قیاس:  مقایسه

 

فارغ:  آسوده

فارق:  جداکننده

 

فائز*:  رستگار

فائض*:  فیض‌رسان

 

فترت:  دوره ی رکود، تعطیلی، یا ضعف

فطرت:  سرشت؛  طبیعت

 

فحم*:  زغال

فهم:  درک

 

فراغ:  آسودگی

فراق:  دوری؛  جدایی

 

قاسم*:  تقسیم‌کننده

قاصم*:  درهم‌شکننده؛  نابودکننده

 

قاسی*:  سنگ‌دل

قاصی*:  دور

 

قسر*:  اجبار؛  جبر

قصر:  کاخ

 

قنوت:  دعای نماز

قنوط*:  ناامیدی؛  یأس

 

– گذار:  بمب‌گذار، بنیان‌گذار، قانون‌گذار

– گزار:  سپاس‌گزار، کارگزار، نمازگزار

 

مأثور*:  نقل‌شده؛  منقول

مأسور*:  اسیر؛  گرفتار

معسور*:  دچار عُسرت؛  دچار سختی

 

ماحی*:  محوکننده

ماهی:  آب‌زی معروف

 

مأمور:  فرستاده

معمور*:  آباد؛  آبادان

 

مأمول*:  خواسته؛  آرزو

معمول:  رایج؛  متداول

 

متبوع:  پیروی‌شده

مطبوع:  دل‌پذیر

 

محجور:  کسی که به‌علت بی‌عقلی یا نابالغی حق تصرف در اموال خود را ندارد

مهجور:  نامستعمل و دور از ذهن

 

محذور:  مانع؛  مشکل؛  گرفتاری

محظور*:  ممنوع؛  حرام

 

محراب:  جایگاه پیش نماز در مسجد

مهراب:  پدر رودابه (مادر رستم) در شاهنامه

 

مُحَیّا*:  چهره؛  صورت

مهیّا:  آماده؛  فراهم

 

مذموم:  نکوهیده؛  ناپسند

مضموم:  دارای ضمه

 

مرئی:  قابل رؤیت

مرعی:  رعایت‌شده

 

مُزارع*:  زارع؛  کشاورز

مضارع:  فعل زمان حال (دستورزبان)

 

مسارعت*:  شتافتن؛  شتاب

مصارعت*:  کُشتی گرفتن

 

مستور:  پوشیده؛  پنهان

مسطور:  نوشته‌شده

 

مسلوب:  سلب‌شده

مصلوب:  به‌صلیب‌کشیده

 

مغلوب:  شکست‌خورده؛  مقهور

مقلوب:  وارونه

 

مُغنّی:  آوازخوان؛  خواننده؛  خُنیاگر

مُقنّی:  کسی که چاه یا قنات می کَند؛  چاهکن

 

مفروز:  تفکیک‌شده (مِلک)

مفروض:  فرض‌شده؛  فرضی

 

منثور:  به‌نثر

منصور*:  پیروز

 

منسوب:  نسبت‌داده‌شده

منصوب:  گماشته

 

ناثر*:  نثرنویس؛  نویسنده

ناصر*:  کمک‌کننده؛  یاری‌دهنده

 

ناضر*:  شاد؛  شاداب

ناظر:  بیننده؛  نظارت‌کننده

 

نثر:  مقابل نظم (شعر)

نسر*:  کرکس؛  لاشخور

نصر*:  یاری و پیروزی

 

نحر*:  ذبح شتر

نهر:  رود

 

نذیر*:  بیم‌دهنده؛  ترساننده

نظیر:  مانند

 

نسّاب*:  نسب‌شناس

نصّاب:  متخصص نصب؛  نصب‌کننده

 

نسل:  گروه انسان‌های هم‌دوره

نصل*:  پیکان؛  نیزه

 

نسیب:  ابیات عاشقانه‌ی آغاز قصیده

نصیب:  بهره؛  سهم؛  قسمت

 

نغز:  خوش‌آیند؛  دل‌نشین

نقض:  شکستن

 

نواحی:  جمعِ ناحیه؛  مناطق

نواهی*:  جمعِ ناهیه؛  کارهای ممنوع یا حرام:  اوامر و نواهی شرع

 

وتر:  اصطلاح هندسی

وَطَر*:  نیاز؛  حاجت

 

وَثَن*:  بت؛  صنم

وَسَن*:  خواب سبک؛  چرت

 

وَسمَت*:  نشانه؛  لکه

وَصمَت*:  عیب؛  نقص؛  ننگ؛  عار

مدخل‌بندی در فرهنگ‌نویسی

مدخل‌بندی در فرهنگ‌نویسی

بهروز صفرزاده

واحدهای واژگانی در فرهنگ‌های چاپی معمولاً به دو دسته تقسیم می‌شوند:

۱) واحدهای واژگانی‌ای که سرمدخل می‌شوند:  آتش، آتش‌نشانی، ایثارگر، سرمایه‌دار، باعرضه، بی‌عرضه، ازخدابی‌خبر، ناکجاآباد، دست‌ازپادرازتر، ننه‌من‌غریبم؛

۲) واحدهای واژگانی‌ای که زیرمدخل می‌شوند:  تعیین کردن، داد زدن، زیر گرفتن، از آب درآمدن، به کار بردن، زیر سؤال رفتن، لقمه‌ی گنده‌تر از دهنش ورداشتن، به‌جا، به‌موقع، به‌خاطرِ، به‌وسیله‌ی.

اما چرا فرهنگ‌نویسان واحدهای واژگانی را به این دو دسته تقسیم می‌کنند؟  مثلاً چرا واحد واژگانی «به دست آمدن» را زیر سرمدخل «دست» می‌آورند؟  ظاهراً هدف این است که واحدهای واژگانی مرکب، که یک واژه‌ی هسته دارند، زیر هسته‌ی خود بیایند؛  مثلاً زیر سرمدخل «حرف»، واحدهای واژگانی‌ای از این دست ثبت می‌شود:  حرف آخر را زدن، حرف اضافه، حرف تو دهن کسی گذاشتن، حرف خود را پس گرفتن، حرفی نداشتن، به حرف آمدن، بی حرف پیش، چه حرف‌ها.

اما واحدهای واژگانی‌ای از قبیل حرف‌شنو، حرف‌گوش‌کن، حرف‌نشنو، پرحرف، و کم‌حرف سرمدخل مستقل می‌شوند و در ردیف الفبایی خود می‌آیند.

گرچه این شیوه‌ی مدخل‌بندی براساس اصول و قواعد دستوری است و فواید خود را دارد، اما خالی از اشکال هم نیست.  فرهنگ‌نویسان باید بدانند که این شیوه برای خودشان آشنا و بدیهی است، اما برای بسیاری از کاربران فرهنگ چه‌بسا مشکل‌آفرین و گیج‌کننده است.  مثلاً ممکن است کاربران اصطلاح «بی حرف پیش» را در حرف «ب» جست‌وجو کنند و نیابند، غافل از این‌که این اصطلاح زیر سرمدخل «حرف» آمده‌است.

مؤلفان فرهنگ بزرگ سخن ترکیب‌های عطفی‌ای از قبیل سر و سامان، سر و صدا، سر و صورت، سر و کار، و سر و کله را زیر سرمدخل «سر» آورده و توضیح داده‌اند و در عین حال برای محکم‌کاری آن‌ها را به‌صورت سرمدخل هم ثبت کرده و به زیر مدخل «سر» ارجاع داده‌اند.  این کار گرچه به کاربر کمک می‌کند، بر حجم فرهنگ و حشو آن می‌افزاید.  عموم کاربران نمی‌دانند چرا «سر و صدا» زیرمدخل است ولی «بی سر و صدا» سرمدخل است.  از دید آنان‌ این دو واحد واژگانی تفاوتی ندارند و باید برخورد یک‌سانی با آن‌ها شود.

به عقیده‌ی نگارنده فرهنگ‌ باید مخاطب‌محور باشد، نه مؤلف‌محور.  فرهنگ برای مراجعه‌ی کاربران تألیف می‌شود و هرچه این مراجعه آسان‌تر و کم‌دردسرتر باشد بهتر است.  از این رو معتقدم که کلیه‌ی واحدهای واژگانی، با هر ساختار دستوری، باید مدخل شوند و اصولاً چیزی به نام زیرمدخل در فرهنگ وجود نداشته باشد.  بنابراین مثلاً خطا، خطا رفتن، خطاکار، خطا کردن، و دست از پا خطا کردن هیچ تفاوتی ندارند و بی هیچ تبعیضی هرکدام در ردیف الفبایی خود مدخل می‌شوند.  این شیوه‌ی مدخل‌بندی، ضمن آن‌که حشو را به حداقل می‌رساند و ارجاع را آسان می‌کند، برای کاربران آسان‌یاب‌تر است.

یکی از مزایای فرهنگ‌های دیجیتال یا آن‌لاین این است که کاربر در آن‌ها واژه یا اصطلاح مورد نظرش را ازطریق تایپ و جست‌وجوی کامپیوتری می‌یابد و دیگر مشکل ترتیب الفبایی و سرمدخل و زیرمدخل وجود ندارد.

 

ایجاز انگلیسی و اطناب فارسی

ایجاز انگلیسی و اطناب فارسی

بهروز صفرزاده

احتمالاً شما هم متوجه شده‌اید که وقتی متنی از انگلیسی به فارسی ترجمه می‌شود، حجم آن افزایش می‌یابد.  این افزایش حجم چند دلیل دارد که بی‌گمان یکی از آن‌ها ایجاز و اختصار واژه‌های انگلیسی در قیاس با برابرهای فارسی آن‌هاست.  گذشته از کاربرد فراوان کوته‌نوشت‌ها (نشانه‌های اختصاری) در انگلیسی و ضعف و فقر زبان فارسی در این زمینه، ایجاز و اختصار واژه‌های انگلیسی نقش بارزی در این امر دارد.  مثلاً حالتی را در نظر بگیرید که دارید به چیزی فکر می‌کنید و در همان حال با حواس‌پرتی روی کاغذ جلوتان چیزی می‌کشید یا خط‌خطی می‌کنید.  در انگلیسی برای بیان چنین حالتی از واژه‌ی شش‌حرفی doodle استفاده می‌کنند:  He was doodling on a sheet of paper

این جمله‌ی انگلیسی را چگونه باید به فارسی ترجمه کرد؟  مثلاً می‌توان گفت:  با حواس‌پرتی داشت روی کاغذ چیزی می‌کشید/ روی کاغذ خط‌خطی می‌کرد.  یعنی «با حواس‌پرتی چیزی کشیدن/ خط‌خطی کردن» را، که کمابیش از بیست حرف تشکیل شده، برابر واژه‌ی شش‌حرفی انگلیسی گذاشته‌ایم!  و البته چاره‌ای هم نداریم.  در فارسی می‌گوییم «از گرسنگی مردن» (دوازده حرف)، اما در انگلیسی می‌گویند starve (شش حرف).

تعداد مصدرهای بسیط رایج در فارسی امروز از حدود چهارصدتا تجاوز نمی‌کند، حال آن‌که در انگلیسی هزاران مصدر هست.  در فارسی می‌گوییم «استفاده کردن» (یازده حرف) یا «به کار بردن» (نُه حرف)، در انگلیسی می‌گویند use (سه حرف).  در فارسی می‌گوییم «از دست دادن» (نُه حرف)، در انگلیسی می‌گویند lose (چهار حرف).

چند مثال دیگر از ایجاز انگلیسی و اطناب فارسی:

گوشت گوسفند  mutton

گوشت گاو  beef

گوشت گوساله  veal

گوشت خوک  pork

گوشت گوزن  venison

آسیب رساندن به  damage

اتاق زیرشیروانی  attic

ازدواج کردن با  marry

از طریق لوله منتقل کردن  pipe

بوکس بازی کردن با  box

بولینگ بازی کردن  bowl

به پایان رساندن  end

به صورتی نامنظم / پراکنده قرار گرفتن  sprawl

به نظر رسیدن  look

بیش‌تر از… عمر کردن  outlive

پیش‌داوری کردن دربارۀ  prejudge

تحت تأثیر قرار دادن  influence

چشمه‌ی آب‌معدنی  spa

دچار کم‌بود نیروی انسانی  understaffed

زیادی دست‌مزد دادن به  overpay

زیر سؤال بردن  question

سیاهی‌لشکر  extra

لقمه‌رو جویدن، دهنش گذاشتن  spoonfeed

واو عطف به معنی «یا»

واو عطف به معنی «یا»

بهروز صفرزاده

در چند واژه و اصطلاح فارسی، واو عطف به معنی «یا» است؛  مثلاً می‌گوییم فلان چیز «دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره».  در این‌جا «دیر و زود» یعنی «دیر یا زود»؛  یعنی آن چیز ممکن است دیرتر یا زودتر از موعد روی دهد.

امروز و فردا:  امروز یا فردا؛  به‌زودی:  همین امروز و فردا کارمون‌و شروع می‌کنیم.

برد و باخت:  بردن یا باختن:  برد و باخت خیلی مهم نیست؛  بازی جوان‌مردانه مهم است.

بیش و کم:  بیش‌تر یا کم‌تر؛  کم و بیش؛  تقریباً:  پیام این دو داستان بیش و کم یکی‌ است.  مقایسه کنید با اصطلاح انگلیسی more or less

درست و غلط:  درست یا غلط بودن؛  درستی یا نادرستی:  یه چیزی شنیده‌م؛  درست و غلطش‌و نمی‌دونم.

دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره:  دیر یا زود داره، ولی سوخت و سوز نداره.

صحت و سُقم:  درست یا نادرست بودن؛  درستی یا نادرستی:  صحت و سقم مطلب / خبر / گزارش.

کم و بیش:  کم‌تر یا بیش‌تر؛  کمابیش؛  تقریباً:  این دو واژه کم و بیش به یک معنی‌اند.

کم و زیاد:  کم‌تر یا بیش‌تر:  کم و زیاد کردن / شدن.  کم و زیادش مهم نیس؛  کیفیتش مهمه.